یلدای 90 یلدای بدون الهه
یلدای امسال نویدی است از یک زمستانی سرد ؛ سرد تر از همیشه!
تصمیم گرفته بودیم بریم خونه مسن ترین فرد خانواده ، به پیشنهاد خواهر های بزرگتر رفتیم خونه عمه جان . شب خوبی بود بعد از اینکه عمه کلی واسمون با لهجه شیرین بیدگلی شعر خوند وداستان های قدیمی تعریف کرد ؛ محفلمون با باز کردن کتاب حافظ گرم تر شد . هرکسی شروع کرد واسه خودش شعر رو تفسیر کردن . همه گفتیم این بیت دیگه واسه الهه اومده و کلی خندیدیم .
شاهدان گر دلبری زینسان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخا نش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سرو قد گوئی ببر پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را برسر خود حکم نیست هرچه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطره ای این حکایتها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم بخون آغشته شد در کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش بر آبا غصه ای دل کاهل زار عیش خوش در بوته ی هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شب تا چو صحبت آینه رخشان کنند
و یلدای ۹۰:
تمام روزها و شب ها
بدون تو
یلدا ست.
وقتی داشتم عکس های اون شب رو می دیدم نگام افتاد به عکسی که من بودم و عمه و الهه .
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بر بست و بگردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم برفت
بی تو بودن
برای چه ؟
بودن