...
کنایه زدن عادتشان شده...
اینها سالهاست که به هوای بارانی می گویند : "خراب"
کنایه زدن عادتشان شده...
اینها سالهاست که به هوای بارانی می گویند : "خراب"




خوشحال باش ... و لبخند بزن ... فقط برای خودت زندگی کن
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را بر داشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد . در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود… کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: آیا آن سنگ را به من می دهی؟ زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می توانند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابر این سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد ، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عوض چیز گران بها یی از تو می خواهم به من یاد بدهی که چگونه می توانم مثل تو باشم. مرد زاهد گفت: همان طور که ماهی اقیانوس هرگز نگران کاسته شدن آب اقیانوس نیست، تو نیز اگر از حد و اندازه رحمت خدا آگاه شوی، هرگز دلبسته شی ئ نازل و خردی چون آن سنگ نخواهی شد.
منبع اصلی:یار با ماست/علی محمود پور/ انتشارات راز نهان