...

دلگیر نشو از آدمها!

کنایه زدن عادتشان شده...

اینها سالهاست که به هوای بارانی می گویند : "خراب"

 

یه جای قشنگی تو زندگیت هست...

http://mj8.persianfun.info/img/92/8/Life/01.jpg


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
http://mj8.persianfun.info/img/92/8/Life/02.jpg

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست.

یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست.
قدری احساسات پشت “
به من چه اصلا
” هست.
مقداری خرد پشت “چه میدونم”
هست.
و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.
http://mj8.persianfun.info/img/92/8/Life/04.jpg
زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر… پر از خار… پر از برگ لطیف…
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند…!


مثبت اندیشی و موفقیت


happy-3


خوشحال باش ... و لبخند بزن ... فقط برای خودت زندگی کن

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را بر داشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد . در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود… کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: آیا آن سنگ را به من می دهی؟ زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می توانند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابر این  سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد ، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عوض چیز گران بها یی از تو می خواهم به من یاد بدهی که چگونه می توانم مثل تو باشم. مرد زاهد گفت: همان طور که ماهی اقیانوس هرگز نگران کاسته شدن آب اقیانوس نیست، تو نیز اگر از حد و اندازه رحمت خدا آگاه شوی، هرگز دلبسته شی ئ نازل و خردی چون آن سنگ نخواهی شد.

منبع اصلی:یار با ماست/علی محمود پور/ انتشارات راز نهان