داشتم تند تند راه می رفتم اما نگاهم به سنگفرش پیاده رو بود که حیاتی سبز در گوشه پیاده رو چشمام رو نوازش کرد.گیاهی سبز که از میون سنگ ها راه خودش رو به این دنیا باز کرده بود.این که چطوری این گیاه برای نفس کشیدن و اثبات بودن خودش رو از میون سنگ های سرد بالا کشیده و گرمی حضورش رو به رخ سردی سنگ ها می کشونه چیزیه که دلت می خواد همیشه تو ذهنت بمونه و به خودت بگی:

قد می کشم و بزرگ می شم.من اسیر سختی دل های سنگ شده نمی مونم.من راهم رو به سوی نور به سوی هوا پیدا می کنم.من نفس خواهم کشید.اگر از کسی بدی دیدم اگر زشتی دیدم اگر نا مهربونی ها مثل سنگ سد راهم شدند بد نمی شم و زشت نمی شم.

من برای همیشه لحظه های زندگیم قدرت اندیشیدن به نیکی و غرق شدن در نیک بودن را در درونم حفظ می کنم بدون هراس از ربوده شدن این حس.

من آن حضور سبزی خواهم بود که اندک نگاهی به من دل ها را به تپش خواهد انداخت...