مامانم بعد از چند سال یکی از دوستای دوران دبیرستانش رو می بینه و از او می شنوه که یکی دیگه از دوستاشون از شوهرش جدا شده.وقتی مامانم به من گفت که اونا چند سال برای رسیدن به هم تلاش کرده بودند باورم نمی شد.

دل تو هم گرفت؟برات یه قصه تکراری بود؟قصه ها برای آدما تکراری می شن تا بلاخره درسی رو که باید یاد بگیرن.

عشق تو قلبت جوونه زده؟برای گفتنش این پا و اون پا می کنی؟می خوای دل اون هم برای تو باشه؟از بودن کنارش رویاها می سازی؟می بینی این بی قراری های عاشقونه زندگیت رو پر از قشنگی می کنه و توی مسیر قرار می گیری که  هدفت می شه داشتن قلب کسی که بی قرارش بودی.شاید رسیدن به اون حتی چند سال طول بکشه.مهم نیست اما وقتی رسیدی یه نفس عمیق می کشی و نگاهت پر از رضایت میشه.اما نفس عمیق نکش عزیز دلم!!!

رسیدن به کسی که دوسش داری تازه قدم اول عاشقی بود!عشق تمومی نداره که بخوای با گذشتن از خوان اول بخوای به خودت مغرور بشی که بلاخره قلبش رو مال خودم کردم!اگه آتیش عشق به قلبت گرمی داد باید تا آخرین لحظه زندگیت مراقب روشن بودن این آتیش باشی.مراقبت از عشق و تازه نگه داشتنش تا آخرین لحظه زندگیت به عهده خودته.نباید بذاری هیچ چیز دنیا از خودخواهی های آدمی تا بلایای طبیعی !این آتیش گرمی بخش رو خاموش کنه.

سرمست از پیمودن قدم اول راه عاشقی از قدم های دیگه غافل نمونی.می دونم خیلی برای رسین به عنوان"ریاست محترم.."زحمت کشیدی ولی رسیدن به مقصد اول قدم اول تو میشه و نگه داشتن موفقیت به دست اومده قدم های بعدی تو.

آخ که چه بی گناهه عشق.چه بی گناهه عشق وقتی ما آدمای زمینی تنهاش می ذاریم و مراقبش نمی مونیم.