دلم نمی خواست بهش فکر کنم ولی انگار نمیشد . دلم خیلی گرفته بود وحس بدی داشتم . نه می تونستم درس بخونم نه دلم می خواست که این ترم آخر امتحانامو خراب کنم . نه دلم پی درس می رفت نه دستم به کاری ؟! باید چیکار می کردم ؟
دلم تنگ میشه واسه تموم لحظات تنهایی وباهم بودن تو خوابگاه. دلم واسه این همه درس خوندن تو سالن مطالعه وچایی درست کردن تو فلاسک وصبح زود بیدار شدن و توصف سلف وایستادن وتو سایت منتظرشدن واسه پیداکردن یه صندلی خالی تا بتونم برم گلستان و نمره هامو ببینم وتو صف تای وتکثیری که پروژه مو پرینت بگیرم وتو صف سوپرتا بستی بخریم یه کم گلومون خنک شه تواین هوای گرم وسوزان ، تنگ میشه.
دیگه کجا برم توصف وایستم . کجا اتاق استادی باشه که دراتاقش منتظر بمونم استاد سرش خلوت شه برم تو اتاقش . کجا بوفه ای پیدا بشه که من وبچه ها با هم بریم چایی بخوریم .و دور هم یه کم بخندیم و بعدش بریم سر کلاس .
خدایا هیچ وقت این همه حس خوب بودن و خوب زندگی کردن رو ازم نگیر . من با این لحظات ویادگاری ها زنده ام ! هیچ وقت یاد این ها رو از ذهنم بیرون نکن .